X
تبلیغات
سفر به سرزمین کوالا

سفر به سرزمین کوالا
خاطرات روزهای پر فراز و نشیب مهاجرت به استرالیا

استرالیا کشوری است توسعه یافته در نیمکره جنوبی. این کشور با 22.7 میلیون نفر جمعیت و 7.7 میلیون کیلومتر مربع وسعت، ششمین کشور پهناور دنیا و 4.6 برابر ایران است. استرالیا یکی از قلمروهای کشورهای همسود (مشترک المنافع) است و در سال 1901 از بریتانیا استقلال یافته‌است. پایتخت استرالیا شهر کانبرا است، شهری که در آن مجلس کشور و خانه فرماندار کل قرار دارد. او به صورت تشریفاتی و به نمایندگی از ملکه الیزابت دوم ریاست دولت را در استرالیا به عهده دارد. در عمل نخست وزیر منتخب در کنار دولت و مجلس اداره کشور را در دست دارند. استرالیا از نظر مساحت دومین کشور پهناور عضو مجموعهٔ اتحادیه کشورهای همسود (مشترک‌المنافع) است. میزان با سوادی در میان بزرگسالان این کشور 99% برآورد می گردد.

نخستین بار هلندی‌ها در سال ۱۶۰۶ میلادی شبه جزیره کیپ یورک (Cape York Peninsula) در شمال کوئینزلند را کشف کردند و نام این سرزمین را هلند نو گذاشتند. هلندی‌ها خود علاقه چندانی به سکونت در هلندنو نشان ندادند و این سرزمین تا چندین دهه بعد دست نخورده باقی ماند. در سال ۱۷۷۰ میلادی کاپیتان جیمز کوک دریانورد بریتانیایی، نواحی اطراف سیدنی در شرق استرالیا را اکتشاف و ثبت کرد. کاپیتان آرتور فیلیپ در ۱۸ جولای ۱۷۸۸ با یازده کشتی و ۱۳۵۰ مسافر به حدود سیدنی رسید و ضمن اعلام این منطقه با نام نیو ساوت ولز (New South Wales) به عنوان یکی از مستعمره‌های بریتانیا، خود به فرمانداری آن برگزیده شد. بریتانیایی‌ها در دید اول به استرالیا به عنوان سرزمینی دوردست و خشک برای تبعید محکومین و زندانیان نگاه می‌کردند. به همین دلیل بیشتر مسافران اولیه، به اجبار به منطقه نیو ساوت ولز آمدند. اما ساکنان دیگر ایالتها اغلب به اختیار خود به سرزمین جدید مهاجرت کردند.

استرالیا از شش ایالت تشکیل شده است. این ایالات عبارتند از : نیو ساوث ولز، کوئینزلند، استرالیای جنوبی، تاسمانی، ویکتوریا و استرالیای غربی. دو منطقه سرزمینی اصلی عبارتند از منطقه شمالی و منطقه مرکزی استرالیا .

زبان رسمی کشور زبان انگلیسی با گویش استرالیایی است که برخی از واژه‌های بومیان استرالیا نیز در آن وارد شده‌است. زبان‌های دیگر مانند ایتالیایی و چینی نیز در بین مهاجران بسیار رایج است.

سیدنی با 4.5 میلیون و ملبورن با 4 میلیون نفر جمعیت (آمار سال 2010) دو شهر بزرگ استرالیا هستند. این کشور دارای مرز خاکی با کشور دیگری نیست و دور آن را از شرق، اقیانوس آرام، از جنوب اقیانوس منجمد جنوبی، از غرب اقیانوس هند و از شمال چندین دریا و خلیج در بر گرفته‌است. استرالیا همچنین سرزمین اصلی قاره اقیانوسیه به شمار می‌آید که کوچک‌ترین قاره دنیاست.

در سال 2012 ملبورن، ادلاید، سیدنی و پرث در بین شهرهای جهان به ترتیب رتبه های اول، پنجم، هفتم و نهم را از لحاظ قابلیت زندگی کسب نموده اند.

استرالیا سرزمینی تقریباً هموار است. ناحیه غربی آن را فلات غربی استرالیا و شرق آن را رشته کوههای جداکننده تشکیل می‌دهد و بین این دو، سرزمین پست و همواری قرار گرفته که بیشتر آن خشک و خالی از سکنه ‌است. بلندترین نقطه استرالیا قله‌ای در کوهستان برفی است که ۲۲۲۸ متر ارتفاع دارد و پست ترین نقطه آن ۱۵- متر است که در دریاچه اِیر قرار دارد. بلندترین رودخانه استرالیا رود دارلینگ است که بیش از دو هزار و هفتصد کیلومتر طول دارد. این رود با پیوستن به رود مورای که دومین رود بزرگ استرالیاست در نهایت در جنوب ویکتوریا به اقیانوس منجمد جنوبی می‌ریزد.

آب و هوای برخی شهرهای استرالیا:

سیدنی (مرکز ایالت New South Wales) : آب و هوای سیدنی در مناطق مختلف متفاوت است اگر چه در بیشتر مواقع آب و هوای آن معتدل است.در سیدنی میزان بارش باران نسبت به مراکز ایالت های دیگر بیشتر است.بارش باران در تمام طول سال در این شهر یکسان است و حتی در تابستان نیز بارش آن کماکان ادامه دارد. در سیدنی در حدود ۱۵۰ روز از سال باران می بارد و پر باران ترین ماهها آوریل و ژوئن هستند. دمای هوا در روز به ندرت به کمتر از ۱۰ درجه می رسد و حداکثر دمای آن ۱۷ درجه است.

کانبرا (ACT) : در کانبرا چهار فصل مشهود و تابستان ها گرم و خشک و زمستان ها سرد است. این شهر در مرکز و به دور از دریا است لذا دمای هوای آن مانند شهرهای نزدیک دریا در استرالیا معتدل نیست.کانبرا سردترین مرکز ایالتی در زمستان است و دمای هوا در شب در حدود صفر درجه نیز پایین می رود. کانبرا به داشتن هوای پاک معروف است.

بریزبن (مرکز ایالت Queensland) : کوئینزلند در جنوب آب و هوای نیمه استوایی و در شمال آب و هوای استوایی دارد و هم فصل خشک و هم فصل پر باران دارد.در شمال کویینزلند رگبار و جاری شدن سیل امری معمولی به شمار می آید. تولی که پر باران ترین شهر استرالیاست در این ایالت قرار دارد. سیل و خشکسالی در مناطق روستایی متداول است. بریزبن یکی از آفتابی ترین شهرهای استرالیاست. در روز حدود ۸ ساعت هوا آفتابی است. در مناطق ساحلی آن نیز هوا با نسیم های خنک دریایی معتدل می شود.

ملبورن (مرکز ایالت Victoria) : وضعیت جوی در ملبورن بسیار متغییر است و ممکن است در یک روز هوای چهار فصل را تجربه کنید(آب و هوایی مانند انگلستان).ویکتوریا معمولا آب و هوای معتدلی دارد.ملبورن پاییزی معتدل و تابستانی گرم دارد.

آدلاید (مرکز ایالت South Australia) : آب و هوایی مدیترانه ای دارد. تابستان های خشک و طولانی و زمستان های کوتاه و معتدل. بارندگی بیشتر بین آوریل و اکتبر است. شب ها معمولا هوا معتدل می شود. در کل هوای گرمی دارد.

پرث (مرکز ایالت Western Australia) : آفتابی ترین پایتخت ایالتی در استرالیاست. تابش خورشید در روز در حدود ۸ ساعت ادامه دارد. بیشتر در ماههای اکتبر و آوریل باران می آید. در پرث زمستان معتدل و آفتابی است.

هوبارت (مرکز ایالت Tasmania) : تاسمانی آب و هوایی معتدل و چهار فصل را دارد. این ایالت سردترین منطقه استرالیاست.گاهی بادهای سرد که از جنوب می آید بر آب و هوای آن تاثیر می گذارد. در هوبارت تابش خورشید ۵ ساعت در روز است. میزان دمای آب در این منطقه بسیار پایین تر از دیگر مناطق است و برای شنا کردن بسیار سرد است.

بر اساس برآوردها حدوداً بیست و پنج هزار ایرانی در استرالیا زندگی می کنند .

[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 5:43 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

نحوه گرفتن گواهینامه در ایالت استرالیای جنوبی تا حدودی شبیه به ایران است. در این ایالت، هم می تونید مستقیماً با افسر پلیس، امتحان عملی رانندگی بدید و هم می تونید با پرداخت هزینه به مراتب بیشتر، با اشخاصی که به عنوان مربی رانندگی مورد تأیید پلیس هستند چند جلسه دوره ببینید و زیر نظر همون شخص یا ... (برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ جمعه 20 اردیبهشت1392 ] [ 7:32 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

بعد از گذروندن تست پزشکی، اوایل ماه مه 2012 (اواسط اردیبهشت 1391)، کارم رو در شیفت بعدازظهر تو اون شرکت شروع کردم. هر روز ظهر مسیر 22.5 کیلومتری خونه تا محل کارم رو با اتوبوس و قطار طی می کردم و شب هم با خواهش و التماس از همکارام، من رو تا نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس می رسوندند و بعد هم با آخرین اتوبوس ... (برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ یکشنبه 26 شهریور1391 ] [ 5:42 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]
نوروز امسال دومین عیدی بود که به دور از خونواده پشت سر گذاشتم. اولیش در طول دوران سربازیم بود که چیزی نمونده بود به خاطر بودن با خونواده م، از محل خدمتم فرار کنم. دومیش هم نوروز امسال بود که فکر می کردم خیلی سخت بگذره و احساس دلتنگی کنم اما اینطور نشد. هر ساله مراسم نوروز در یکی ... (برو به ادامه مطلب)  

ادامه مطلب
[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 6:48 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]
برنامه مهاجرت سعید و همسرش به ادلاید برای اواخر ژانویه بود. من هم چند بار با دوست و همشهریم مهدی.ز که چند سال میشه که ساکن ادلاید هست مشورت کردم و اطلاعاتی در مورد اونجا گرفتم. سعید بطور جدی مشغول آماده سازی مقدمات مهاجرت بود. چند روز قبل از رفتنشون، یه تماس تلفنی با هم داشتیم و مسائلی مطرح شد که ... (برو به ادامه مطلب)

ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 7:58 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]
از پیش از شروع تعطیلات سال نو مسیحی برنامه هایی برای سفر به سیدنی داشتم ولی هر بار که تصمیمم جدی می شد به دلایل مختلف منصرف می شدم. 6 روز اول تعطیلات بی هیچ برنامه خاصی گذشت و تقریباً برام قطعی شده بود که به سیدنی نخواهم رفت ولی سعید و همسرش در تصمیمشون جدی بودند و ... (برو به ادامه مطلب)     
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 6:6 قبل از ظهر ] [ لاجونی ]
در این بخش قصد دارم بعضی از اطلاعات پایه ای رو که تا امروز درباره دابو دستگیرم شده در اختیار دوستانی که در آینده به این شهر خواهند اومد قرار بدم. هر چند روز یک بار ایمیلی از طرف خواننده های وبلاگم دریافت می کنم که خواهان دونستن موضوعات مختلف در مورد مهاجرت به این شهر هستند. سردرگمی و نگرانی بصورتی کاملاً آشکار ... (برو به ادامه مطلب)

ادامه مطلب
[ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 3:34 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]
بعد از مشخص شدن زمان مصاحبه باخبر شدم با مصطفی هم برای همون روز تماس گرفته شده بنابراین تصمیم گرفتیم با هم بریم. محل شرکت حدوداً 5 کیلومتر بیرون شهر دابو بود. صبح روز دوشنبه با هم به بخش استخدام شرکت رفتیم. ابتدا یک سری معاینات پزشکی ساده انجام شد و بعد به اتاق شخص مصاحبه کننده راهنمایی شدیم. جوانی ... (برو به ادامه مطلب)

ادامه مطلب
[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]
فرودگاه دابو (Dubbo) فرودگاه کوچیکیه؛ سریع بارم رو تحویل گرفتم و خارج شدم. بیرون فرودگاه از یه راننده تاکسی خواستم که من رو به یک اقامتگاه ارزون و تمیز ببره. راننده تاکسی من رو به KURRAJONG HOUSE تو خیابون بریزبن برد. یه ساختمون ویلایی نسبتاَ بزرگ بود که یک اتاق حدوداً 50 متری با تلوزیون، میز ناهارخوری، چند دست مبل و یه  ... (برو به ادامه مطلب)

ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 1:59 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

یک هفته ای که تو محل کارم اقامت داشتم رو با تهیه دلار استرالیا، خرید بلیط و لوازم مورد نیاز و خداحافظی با دوستان، همکاران و بعضی از بستگانم پشت سر گذاشتم و پنج شنبه 7 مهر 1390 به لاهیجان برگشتم تا سه هفته باقیمونده رو با خونوادم باشم. تاریخ پروازم جمعه 29 مهر (21 اکتبر) 4:50 صبح و با هواپیمایی اتحاد کشورامارات بود. پرواز از تهران به ... (برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 5:13 قبل از ظهر ] [ لاجونی ]

خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت می گیرم

عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه

که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان

شبیه مشروب دستشان لبریز است

خوشحالشان میشوم

آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم

دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که

در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت

به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم

شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است

که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد

می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود

دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند

و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند

برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد

برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که

در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و

دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت

برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند

و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند

یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش

دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش

که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت

و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم

دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزدی

آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد

برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم

زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان

به تمام الگانس ها پز میدادیم

برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم

تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند

....

هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را

با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج

هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،

درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،

قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم

هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم

....

هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم

تا شب هایی که اعصابش سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد

" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ "

هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد

هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود

میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر

لذتش بر نیامده

...

باید رفتنم را به عقب بیندازم

من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند

هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر چانه اش را میزد

هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد

هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای

داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند

آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم

دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم

 

نویسنده: هومن شریفی

[ سه شنبه 17 آبان1390 ] [ 2:39 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

بعد از اینکه تکلیف ویزام مشخص شد و پاسپورت ویزا خورده رو از دفتر وکیلم تحویل گرفتم با صاحبخونه م صحبت کردم و جریان رو براش تعریف کردم. ازش خواستم هرچه زودتر خونه رو اجاره بده و پولم رو بِهِم برگردونه. صاحبخونه م آدم خوبیه و با اینکه زیاد راضی به نظر نمی رسید ولی قول داد که پیگیر قضیه باشه. چهار روز مرخصی گرفتم و به لاهیجان رفتم تا خستگی جسمی و روحی ماه های گذشته رو از تنم بیرون کنم. تو مرخصی بودم که صاحبخونه م زنگ زد و گفت: خونه اجاره رفته؛ بعد از برگشتنت بیا که با هم صحبت کنیم. دوشنبه 28 شهریور برگشتم تهران. بعد از ظهر همون روز با صاحبخونه م صحبت کردم و گفت تا آخر هفته پولم رو می ده. یه سری از وسایل مهم خونه رو قبلاً به لاهیجان برده بودم؛ تو 3-2 روز باقیمونده خیلی از وسایل بدردبخور رو به محل کارم بردم، قسمتی از وسایلم رو به خونه یکی از بستگانم فرستادم تا بعداً به لاهیجان ببرند؛ دو تا فرش، یخچال و اجاق گاز رو هم به یه سمسار بزخَر (بزخَر فحش نیست. بزخَر به کسی گفته میشه که جنسی رو به زیر قیمت واقعی اون بخره) دادم که با کلی منت که رو سرم گذاشت 50000 تومان بِهِم داد. چهارشنبه 30 شهریور آخرین روزی بود که تو خونه م بودم. هم دلم برای اونجا تنگ می شد و هم خوشحال بودم که پولم رو زود می گیرم و می تونم برای سفرم برنامه ریزی کنم. روز بعد برای اقامت حداکثر یه هفته ای به محل کارم رفتم. تو دفتر کارم یه اتاق دیگه هم هست که عملاً هیچ استفاده ای از اون نمیشه و با توجه به داشتن همه امکانات لازم می تونستم در طول یک هفته پیش رو هم به کارای مربوط به سفرم (تهیه بلیط، تهیه دلار استرالیا، خرید لباس و ...) برسم و هم جایی برای موندن داشته باشم.  

[ شنبه 2 مهر1390 ] [ 11:33 قبل از ظهر ] [ لاجونی ]

16 شهریور 90 قطعاً روزی شیرین و به یادموندنی برای من خواهد بود. 16 شهریور روزیه که بعد از چندین سال پر فراز و نشیب به اونچه که می خواستم رسیدم. چندین سال که می تونستم زندگی راحت تر و بی دردسرتری داشته باشم ولی به انتخاب خودم راه سخت تری رو در پیش گرفتم. می تونستم کار بهتر با درآمد بیشتری داشته باشم ولی به خاطر انجام کارهای مهاجرت ترجیح دادم کار فعلیم رو ادامه بدم. می تونستم خیلی چیزای دیگه داشته باشم که فقط به این خاطر که مشکلی در برنامه هام ایجاد نکنه ازشون صرفنظر کردم. ولی امروز از نداشتن همه اون چیزا خوشحالم چون امروز چیزی بدست آوردم که به از دست دادن بعضی چیزا می ارزه. امروز ویزای استرالیا رو بدست آوردم. چند روزی بود که منتظرش بودم. مصطفی.ا و علی.ش که 15 و 3 روز زودتر از من گواهی عدم سوء پیشینه شون رو برای اداره مهاجرت استرالیا (دیاک) فرستاده بودن ویزاشون چند روز پیش اومده بود بنابراین فکر می کردم که ویزای من هم نزدیکه و انتظارش رو می کشیدم (اللّهُمَّ عَجِّل لِویزائِنیَ الفَرَج). صبح که به محل کارم رفتم اول از هر کاری به سایت اداره مهاجرت سر زدم. از شانس من سرعت اینترنت هم پایین بود. خلاصه تونستم صفحه خودم در اداره مهاجرت رو چک کنم. لعنتی! امروزم خبری نشد. با ناراحتی به کارای روزمرّه ادامه دادم. ساعت 12:45 گوشیم زنگ خورد شماره ای که افتاده بود می خورد که مال دفتر وکیل باشه ولی چون ویزام هنوز تأیید نشده بود لزومی نداشت زنگ بزنن. اما اشتباه فکر می کردم؛ خانم سمیعی از دفتر وکیلم بود. بعد از سلام و احوال پرسی بلافاصله گفت: تبریک میگم؛ ویزاتون اومد. بعد 2-1 دقیقه باهاش صحبت کردم که فقط یادمه گفت پاسپورتت رو بیار که ببریم سفارت. خودمم یه چیزایی گفتم که امیدوارم چیز بدی نگفته باشم. اصلاً باورم نمی شد و شوکه بودم. برعکس دفعات قبل که بعد از شنیدن خبر جواب مثبت ارزشیابی (Assessment)، جواب مثبت اسپانسر و مشخص شدن مسئول پرونده (Case Officer) خیلی خوشحال شده بودم و تو رؤیاهام در استرالیا سیر می کردم این بار هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید. اولین کاری که کردم این بود که به اتاق کارم برگشتم؛ دو سه باری به صندلی و در و دیوار برخورد کردم؛ پشت کامپیوتر نشستم و سایت دیاک رو دوباره چک کردم که مطمئن بشم؛ بعد به مادرم و سپس پدرم زنگ زدم و خبر رو بِهِشون دادم. بعد از اینکه خبر رو شنیده بودم خودمم نمی دونم که رفتارم چجوری شده بود که همکارم می گفت: چته؟ تو که هفته بعد می خوای بری مرخصی؛ چرا از الان قاطی کردی؟ همکارم که حدوداً 50 سالشه داشت مدام حرف می زد. از نحوه آشنایی پدر و مادرش، از اینکه عموش ارث باباش رو بالا کشیده و اینکه دهاتشون چند تا محله داره. اصلاً به جزئیات حرفاش گوش نمی دادم چون هنگ کرده بودم. بعد از ظهر یه دورهمی با بچه های ویزا گرفته و در انتظار ویزا تو پارک ملت داشتیم که اگرچه خیلی خوش گذشت ولی هنوز کمی گیج بودم. بعد از پایان دورهمی، زمانی که تو اتوبوس نشسته بودم و به خونه برمی گشتم؛ وقتی که از خیابونی که پانسیونی توش بود که بعد از امتحان آیلتس یه ماه توش مونده بودم و خیابونهای دیگه ای که به نحوی در زمان انجام کارای مهاجرتم از اونا رد شده بودم عبور می کردم تازه متوجه شدم که شاید دیگه تا مدت ها از اینجاها رد نشم. تازه فهمیدم که چه سخت ولی چه زود گذشت. تازه به یاد مشکلات جدیدی افتادم که در آینده ای نزدیک باهاشون مواجه خواهم شد و باز هم این فکر از ذهنم گذشت که کاش کشورم اون خواسته های اولیه ای رو که هر فردی بهشون نیاز داره رو تأمین می کرد تا من مجبور نباشم تو یه مملکت غریب دوباره از صفر شروع کنم.

[ چهارشنبه 16 شهریور1390 ] [ 11:45 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

سلام به همگی 

 16شهریور قطعاً یکی از بهترین روزهای زندگیمه. یه ربع پیش باخبر شدم که ویزام اومد. دیگه نمی تونم چیزی بنویسم. چون واقعاً تو شوکم. بقیه باشه واسه بعد.

[ چهارشنبه 16 شهریور1390 ] [ 1:2 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

از اون روز به بعد کارم این شده بود که یا با Google Earth ایالتNew South Wales  رو نگاه می کردم و تو خیالم در جنگل ها و کوه هاش راه می رفتم و یا در سایت های مختلف درباره وضعیت کاری، آداب و رسوم، وضعیت اقتصادی و حیات وحش اونجا مطلب می خوندم. هفته های بعد ... (برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 شهریور1390 ] [ 7:12 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

 حال باید یک دوره انتظار 5-4 ماهه رو تحمل می کردم تا جواب ارزشیابی بیاد. کارم تو پروژه ای که قبلاً توضیح دادم همچنان ادامه داشت. حقوق دلخواهم رو نمی گرفتم ولی در عوض وقت آزاد زیادی داشتم که بتونم کارهای مهاجرت رو بدون دردسر برای مرخصی گرفتن انجام بدم. محل کارم با میدون انقلاب که مرکز ... (برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 شهریور1390 ] [ 6:39 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

شنبه 18 اردیبهشت 89 برای بستن قرارداد به دفتر وکیل رفتم. با آقای صادقی مشورت کردم و تصمیم گرفتم با توجه به سنم که بالای 30 هست برای ویزای 176 (5 ساله و دارای دو سال محدودیت ایالتی) اقدام کنم چون اگه می خواستم برای ویزای 175 (5 ساله و بدون محدودیت ایالتی) اقدام کنم می بایست آیلتس 7 داشته باشم. آقای صادقی گفت: ... (برو به ادامه مطلب)  


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 شهریور1390 ] [ 3:42 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

امتحان آیلتس رو داده بودم و حالا باید یه جا برای موندن و یه کار پیدا می کردم. دوشنبه 5 بهمن 88 یه پانسیون تو خیابون مطهری پیدا کردم و برای یک ماه باهاشون قرارداد بستم. زندگی تو پانسیون خیلی سخت می گذشت. 4 نفر تو یه اتاق 10 متری بودیم که ... (برو به ادامه مطلب) 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 شهریور1390 ] [ 8:45 قبل از ظهر ] [ لاجونی ]

بعد از اینکه کارم رو ول کردم هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه خلاصه تونسته بودم قید پول و کار رو بزنم و خودم رو برای انجام کارهای مهاجرت آماده کنم و ناراحت از اینکه فکر می کردم باید پول زیادی خرج کنم و هنوز پس اندازم برای اینکار کافی نیست و دوم اینکه ... (برو به ادامه مطلب)      


ادامه مطلب
[ یکشنبه 13 شهریور1390 ] [ 12:41 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

سربازیم که تموم شد دیگه باید کار پیدا می کردم ولی همونطور که می دونید تو ایران بدون داشتن پارتی خیلی سخته که کار پیدا کنید. بابام اینور و اونور به هر کسی رو مینداخت تا یه جایی مشغول به کار بشم؛ من هم کماکان زبان می خوندم تا اینکه یه روز ... (برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ شنبه 12 شهریور1390 ] [ 10:13 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

یادمه دبیرستانی بودم که فکر رفتن به سرم زد؛ اون موقع چون عموم در آلمان زندگی می کرد بیشتر دوست داشتم برم آلمان. انگیزه ام هم فرار از محیط بسته ایران از لحاظ روابط اجتماعی و مقتضیات دوران بلوغ بود (اون موقع عقلم بیشتر از این قد نمی داد). درسم بد نبود؛ 6-5 تا دوست و همکلاسی صمیمی بودیم که ... (برو به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ شنبه 12 شهریور1390 ] [ 6:5 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]

تصمیم دارم از مهاجرت بگم. از مهاجرت به سرزمین کانگورو، کوالا و ومبات؛ سرزمین راگبی و کریکت؛ سرزمین نیکول کیدمن، جولیان آسانژ و روپرت مرداک؛ سرزمین بومیان با قیافه های عجیب؛ دومین کشور برتر دنیا برای زندگی و ...

مهاجرت برای من یعنی دل کندن از جایی که دوسش داری ولی بنا به دلایلی نمی تونی داشته باشیش؛ مهاجرت یعنی راه رفتن روی طنابی که یه طرفش خوشبختی و یه طرفش بدبختیه؛ مهاجرت یعنی تحمل کردن نگاه های عاقل اندر سفیه یه عده و نگاه های تحسین آمیز و با حسرت یه عده دیگه؛ مهاجرت یعنی پشت پا زدن به پول، موقعیت شغلی و ... برای رسیدن به خواسته ای بالاتر.

قبل از اینکه بخوام خاطرات روزهای تلخ و شیرینی رو که در مسیر مهاجرت پشت سر گذاشتم تعریف کنم لازم می دونم چند تا نکته رو در این مورد عنوان کنم:

1- در بخش هایی از نوشته هام، درباره بعضی از مراحل دشواری که باهاشون مواجه شدم بیش از حد وارد جزئیات شدم که شاید غیر ضروری و خسته کننده به نظر بیاد ولی هدفم این بود که مشکلات ناخواسته ای رو که آدم ممکنه در مسیر مهاجرت باهاشون روبرو بشه پررنگ کنم و به کسانی که قصد چنین کاری رو دارند نشون بدم که این مسیر پر از دست اندازه.

2- در توضیح آماده سازی و تهیه مدارک مورد نیاز برای مراحل مختلف مهاجرت، خیلی از جزئیات مانند روش های تهیه، آدرس مکانها و... ذکر شده که شاید غیر ضروری به نظر برسه ولی این توضیحاتِ اضافه برای کمک به اشخاصیه که در فکر و یا در مسیر مهاجرت هستند.

3- اگه موقع خوندن خاطراتم، در کنار واژه های فارسی با واژه های انگلیسی مواجه شدید فکر بد نکنید و نگید تو که هنوز پاتو اونور نذاشتی چرا اینقدر انگلیسی بلغور می کنی. دلیلش اینه که همه افراد درگیر در مسیر مهاجرت با اون کلمات انگلیسی سر و کار دارند و در واقع اونها کلمات تخصصی مهاجرت هستند و همونطورکه افراد کمی هستند که به کامپیوتر بگن رایانه؛ در پروسه مهاجرت هم کم هستند کسایی که به Assessment بگن ارزشیابی.  بعضی کلمات انگلیسی هم هستند که معادل فارسی اونها در یک کلمه خلاصه نمیشه بلکه یک جمله است بنابراین ناچار شدم فقط کلمه انگلیسی رو به کار ببرم.

4- از اونجاکه متخصص امور مهاجرت نیستم این امکان وجود داره که در توضیح بعضی مراحل اشتباهاتی هم کرده باشم که خوشحال میشم کسانی که در این مورد اطلاعات درست تری دارند راهنماییم کنند تا نوشته ام رو اصلاح کنم.

5- در بعضی از قسمتهای خاطراتم به اسم کوچیک و یا حرف اول نام خانوادگی اشخاص اشاره شده که این به این خاطر بود که احتمال دادم شاید مایل نباشند شناخته بشن. هرکدوم از این دوستان که از نظرشون اشکال نداره اسم کاملشون عنوان بشه و یا حتی می خوان اسمشون کاملاً حذف بشه اعلام کنن تا نوشته هام رو اصلاح کنم.

6- نظر یادتون نره.     

[ جمعه 11 شهریور1390 ] [ 7:9 بعد از ظهر ] [ لاجونی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب